تبليغاتX
نون و نارنج

نون و نارنج

بدون شرح

 

بد جور دلم گرفته بود... اومدم وبلاگ گردي٬ با اينكه خيلي وقته كسي چيزي ننوشته ولي من همچنان مصرانه هر روز دنبال دو خط حرف جديد مي گردم! کلی کیف کردم! چند تا پست جدید!!!

                                                                

                                                           **** ********

 

این روزا زندگیم شده برنامه نویسی! از صبح علی الطلوع تا... به نظرم یکی از لذت های کشف نشده زندگی آدما همین کاره و خیلیا تا آخر عمر ازش بی نسیبن! ذهن آدم پر از نظم می شه! همه چی فرموله و تر و تمیز!

واقعا لذت بخشه وقتی به روباتتون می گین چه جوری فکر کنه ...و بعد توی دنیای مجازیش دقیقا همون راهی رو برای رسیدن به هدفش انتخاب میکنه که هر موجود متفکر انتخاب می کنه!!

 

بعد از نزدیک به یک سال خوندن و کار کردن دکتر جان معتقده که پیشرفت کارم خوب بوده و ۱۰ تا ۱۵ درصد تز انجام شده!!!!! تحقیقی به عظمت یه پروژه دکتری رفته تو پاچه مبارکم... والسلام!

                                                                

                                                        ***************

 

 

رفتم چند تا کتاب جدید خریدم: خشم و هیاهوی فاکنر٬ ۱۹۸۴ اورول٬ همنوایی شبانه ارکستر چوبهای رضا قاسمی و... محشره این بازارچه کتاب روبروی سینما بهمن!

 

برای دومین بار "گل سرخی برای امیلی" فاکنر رو خوندم! بازم توش حس ترحم بود٬ درست عین بار قبل که ۳-۴ سال پیش بود٬ با اون جمله تکرار شونده "بیچاره امیلی". حدس میزنم خیلیا خونده باشنش! از اون داستانایی بود که جلسه های کتاب خوانی مرکز مطالعات معرفی می کرد.

 

مدتیه تو کتابا دیگه دنبال حرف و اندیشه نمی گردم! فقط از خوندنشون لذت می برم! سعی می کنم دنیاشونو حس کنم! نمی دونم چند بار "رویای تبت" فریبا وفی رو خونده م! هر از گاهی از رو قفسه کتابا ورش می دارم٬ بازش میکنم و از یه جایی شروع می کنم به خوندن! هر بارم آخرش کلی سوال بی جواب دارم!

 

وارد پنجمین ماه خوندن دنیای سوفی شدم! انگار که سر کلاس فلسفه نشستی و ... اسمش روشه دیگه: دنیای سوفی٬ داستانی درباره تاریخ فلسفه!

 

این صف کتابای خوندنی انگار هیچ وقت به تهش نمی رسه! چقدر کیف داشت اون موقعا که تو خوابگاه یه کتاب دست همه می چرخید و اون همه نقد و بررسی میشد! وانهاده سیمون دوبوار رو قبل از خوندن٬ حفظ بودم بس که حرفش بود!!

 

                                                        *****************

کاش یکی دستمو بگیره و آروم آروم منو بکشه توی دنیای واقعیه واقعیه واقعی!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:45  توسط راحله  | 


فكر مي‌كني لزومي داشته باشه كه آدم اولويت‌هاي زندگيشو برا همه توضيح بده؟
پس چرا بعضي از اين آدم‌هاي ... اين انتظارو دارن؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:22  توسط فاطمه  | 

 

با نیم میلیون تومن که ریخته باشن به حسابتون٬ حالشو ببرین٬ چیکار میکنین؟!!

پ.ن: یه بنده خدایی کمک خواسته!!!! مردم پول خرج کردن هم بلد نیستن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط راحله  | 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیان .....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط سحر  | 

 

دست روی دلم گذاشته یا نذاشته... خون خون است!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط راحله  | 

   
 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد!!!
فروغ
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:39  توسط فاطمه  | 

 

چند روزه که ذهنم مشغول اینه که سالهاست که دیگه برای خلاصی از سختیا دعا نمی کنم!!

به نظرم  اینطور میاد که حالا که دیگه مثلا عقلم کار می کنه و قدرت تاثیرگذاری دارم دعا کردن برای رفع سختیا یه کم منفعلانه شده! این فرایند انگار کاملا ناخودآگاه اتفاق افتاده یعنی اصلا هیچ عمد و یا اندیشه ای پشتش نبوده! و...

*********

این روزا به عمیقا دعا کردن فکر می کنم! حاجت خواستن و ...! شاید خیلی منفعل شده م٬ شایدم کاری از دستم بر نمیاد! احساس ناتوانی می کنم

... و همین درد مرا سخت می آزارد!

**************

ذهنم بسیار بسیار مشوش می باشد! به شدت نیاز به گوشی شنوا و دلی همدل دارم! اما مطمئنم که یافت می نشود!!!

 

پ.ن: فقط نوشتم که کمی سبک شم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط راحله  | 


گاه خسته و سر بزیر

دلت نمی خواهد به خانه برگردی،

می روی، قدم می زنی، بی جهت، بی حرف،

بعد یکباره پیاله کج می شود

ستاره از لب لرزیده آسمان می افتد

می شکند، می میرد.

نه آسمان تشنه برف آلود،

بی تفاوت و

نه ماه ساکت قصه گو، مقصر است!

پرده ها را ببند

پنجره ها را ببند

رخسار خسته از فهم هر آشنا بپوش،

به کسی هم چیزی نگو،

نه در، نه دیوار و نه آینه!

سید علی صالحی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط فاطمه  | 

لعنتییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چرا دیگه نمینویسی؟؟؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط راحله  | 

درست یه سال پیش همین ساعتا بود که زنگ زدم بهت که با نسیم نزدیکای خیابون هفتم امیرآبادیم و تا تو داد و قال کردی که چرا از قبل خبر ندادین، رسیده بودیم دم خونه تون! با دسته گلی که از باغچه خودتون کنده بودیم!!!
در چمدوناتو به زور بسته بودی! خوب یادمه!!!
با اون لباسای آبی فارغ التحصیلی عکس گرفتیم. عکسا رو نفرستادی برام! هنوز داریشون؟! خوب افتادیم تو عکس؟؟!
عین همیشه خداحافظی کردیم، همدیگه رو بغل کردیم بی یه قطره اشک! راستش جلوی مامانت روم نشد، یعنی... گفتم غصه اش میشه!
************

امروز خیلی دلم گرفته!!

امروز قراره بچه ها برن فرحزاد. نشد برم!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:31  توسط راحله  | 

 

چند روزه دارم فکر می کنم که اگه قرار باشه یه کار غیر مصلحتانه انجام بدم چی کار می کنم؟

هیچی به ذهنم نمی رسه...تو بودی چه کاری رو انتخاب می کردی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط فاطمه  | 

 

بزرگی می گفت: همیشه اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه، درست از آب در میاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:56  توسط فاطمه  | 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
...

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

**************

به امید اینکه همگی سالی پر از شادی٬ سلامتی٬ رضایت٬ آرامش در پیش داشته باشیم و... جیبامون هم پر و پیمون باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:57  توسط راحله  | 

 

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروزر پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
 که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابنک
که از زندگی دم زند جان خک
بیا با دل و جان پک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار 

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:12  توسط فاطمه  | 

 

نمي دونم بگم بالاخره يا ديگه... ولي تموم شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط فاطمه  | 

 

این دور و برا یکی هست که وقتی توی جمع به ناحق سر یکی داد می کشه٬ هر چی از دهنش در میاد میگه و در نتیجه بقیه جمع باهاش سرسنگین می شن٬ از این برخورد بقیه کلی تعجب می کنه و  این رو به حساب  عوضی بودنشون می ذاره و اینکه همه بدش رو می خوان!!!

 

پ.ن: به شدت عصبانیم و بیشتر از اون از دست خودم که چرا آدمی نیستم که وایسم روبروش و کل ویژگیها و اخلاقای قشنگش رو براش مو به مو توضیح بدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:4  توسط راحله  | 

وقتی از هر صدایی که داره نزدیکم می شه، حتی از صدای پرنده ها و صدای پیچیدن باد تو گوش ام ...

از هر چیزی که خیلی نزدیک بهم داره تکون می خوره، حتی از گوشه ی روسری خودم که داره تکون می خوره تو باد می ترسم،

به این فک می کنم که چند وقت دیگه باید برم بستری شم.... من نیاز به احساس امنیت دارم حتی شاید نه خود امنیت ....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:19  توسط سحر  | 

 

دو روزه که دارم دنبال یه نقطه شروع برای برنامه نویسی با MatLab می گردم و ۱۰ ها صفحه کاغذ هم جلوم پخش و پلاس! تا حالا باهاش کد نزدم و دکی جان بس که گفته کاری نداره خیلی آسونه٬ انگار دچار نوعی وضعیت سهل ممتنع شدم!

همیشه اول میومدم متغیرهامو تعریف می کردم و بعدشم که رو غلتک بود! ولی مثل اینکه اینجا متغیر تعریف کردن نمی خواد!!!

قراره اول یه گیم تکنفره رو کد کنم بعدشم با یه هیوریستیک کاملا بی ربط به اسم LG براش رشته جواب بهینه پیدا کنم(شرط می بندم هیچ کدوم تا حالا اسمش هم به گوشتون نخورده: این LG اون LG نیست! این یکی مخفف Linguistic Geometry ِ!!)

 

پ.ن. دعا کنین زود سرنخ رو پیدا کنم چون باید یه فکری هم به حال هزار تا گره کورش بکنم!

پ.ن. جمله هام صرفاْ خبری بود و قصد ناله کردن و نق زدن نداشتم٬ فقط می خواستم یه چند خط اینجا بنویسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط راحله  | 

 

من همچنان دارم برای زنده موندن دوستی هام تلاش می کنمممم... پس هستممممم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط راحله  | 

 ... حالا فکر می کنم که شايد حق با بهار بود، با همان ساقه های لخت. بر اين پهنه خاک چيزی هست که به رغم ما ادامه می دهد٬ نفس بودن به راستی موکول به بودن ما نيست و اين خوب است، خوب است که جلوه های بودن را به غم و شادی ما نبسته اند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر ( اگر غم را چو آتش دود بودی ) دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاريک بماند.....

                                                                        (هوشنگ گلشيری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط راحله  | 


ديروز يه لحظه مهتاب رو تو سايتمون ديدم! اسم اين چيه توهم يا چيز ديگه ايه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:49  توسط راحله  | 

اول از همه:

 
 4شنبه قبل تولد كتايون بود و چون به علت بارش برف و سرما به اينترنت دسترسي نداشتم!! در نتيجه الان مي گم تولدت مبارك كتي جان و يه عمر لبخند و آرامش رو برات آرزو مي كنم!

*****

برام خيلي مهمه كه وقتي تاريخ يه اتفاق بزرگ تو زندگي عزيزي يادم مي مونه بهش بگم كه به خاطر دارم! براي اينكه خودم يادم نره كه هنوز بهشون فكر مي كنم!

*************

دوم:

امان از سوء تفاهم! امان!

وقتي يه چي مي گي كه منظورت دقيقا همونيه كه گفتي ور مي دارن كلي اي كيو مي زنن واسه خودشون برداشت مي كنن! بابا جان اينقدر فكر نكن!!! من واقعا به كل فراموش كرده بودم! كنايه و استعاره اي هم در كار نبود!! اگه خيلي باهوشي لطفا معني اينارم بگير!

*****

پ.ن: با عرض معذرت از همه. اگه مي شد تو روش بگم اينجا مزاحم شما نمي شدم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:3  توسط راحله  | 

 

چگونه مي توان به کسي که مي رود اين سان

 صبور٬

 سنگين٬

سرگردان٬

 فرمان ايست داد؟!

***************

 فروغ٬ ۷۳ سال پیش امروز به دنیا آمد!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:16  توسط راحله  | 

تو سایتم. با کله رفتم تو مونیتور. دارم از آشپز آنلاین دنبال یه غذای غیر تکراری می گردم که برای شام بپزم!

اگه خوب شد می گم شمام امتحان کنین! حالا یا مامان جوناتون یا خودتون (اگه مثل بنده دور از خونه این و در کنار همه فکر و خیال های مختلف باید به فکر پختن یه چی واسه شام و ناهارتون هم باشین)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:56  توسط راحله  | 

 

دارم توی آرشیوها دنبال رد پا می گردم! حتی توی عکس های قدیمیای نزدیک!

نتیجه: شاید حس حماقت! شاید حس خنگی! شايده حس مثل كف دست بودن!! اصلا نمي دونم!

 

پ.ن. خیلی وقته که نمی تونم ذهنم رو جمع کنم تا شاید بتونم به چیزی به جز الگوریتم های جور وا جور فکر کنم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:15  توسط راحله  | 

منشی شرکت ما داره به صورت Mute با تلفن صحبت مي كنه.....در روز ۳-۴ بار اينطوري مي شه....

منم سرم به كار خودمه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:26  توسط سحر  | 

امروز رو هم عین بقیه روزا تنها ناهار خوردم بر خلاف ناهارای درست یه سال قبل که همیشه یه هم کاسه هم داشتم!!

تمام وقت ناهار به برگای زرد درخت دم پنجره زل زده بودم که توی باد به زور خودشون رو به درخت نگه  داشته بودن! دیدم خیلی وقته که دیگه توی اتفاقا دنبال هیچ نشونه ای نمی گردم!

سر کلاس بودم که یه خبر بد با اس ام اس رسید!

یکی دیگه رو هم تو اینترنت خوندم!

و الآن تنها حسی که دارم غمه! حسی که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:28  توسط راحله  | 

فقط خواستم بگم ببخشید واسه ی همه ی اتفاقاتی که افتاده....می دونی که خیلی از آدمای اطرافم واسم بی اهمیتن !!!! نه همشون...خیلیاشون!!! ولی تو یکی نه!!! شک نکن...
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:22  توسط سحر  | 

 

ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 
از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 
نه نیز خشمگین و نه دلگیر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:47  توسط فاطمه  | 

 

یه ۲۰ روزی می شد که نرفته بودم پیش استاد جان که در مورد تزم با هم حرف بزنیم٬ دیروز بهم اس ام اس زده که کجایی؟ کارات چطور پیش می ره؟ یادت نره که باید گزارش سه ماهه به دانشکده بدی!!!!!!

با یه همچین استادی واقعاً نمی دونم چطور ملت دلشون میاد بهم بگن خرخون پیگیر!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:15  توسط راحله  |